
آنقدر خوب و عزیزی که به هنگام وداع
حیفم آید که تو را دست خدا بسپارم
+
نوشته شده در دوشنبه نهم فروردین 1389ساعت 4:44 بعد از ظهر توسط N
|
تو شاهکار خالقی، تحقیر را باور نکن!
بر روی بوم زندگی هر چه می خواهی بکش، زیبا و زشتش پای توست، تقدیر را باور نکن!
تصویر اگر زیبا نبود، نقاش خوبی نیستی، از نو دوباره رسم کن، تصویر را باور نکن!
خالق تو را شاد آفرید، آزاد آزاد آفرید!
پرواز کن تا آرزو ، زنجیر را باور نکن!
+
نوشته شده در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط Z
|
قطعا روزی صدایم را خواهی شنید... روزی که نه صدا اهمیت دارد نه روز..
+
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط N
|
یواش گفتم دوسِت دارم، واسه اینه که نشنیدی...بلد نیستم که بد باشم، نگو اینو نفهمیدی...
بذار باشم کنارِِ تو، کنار عطر این احساس...
بذار حبس ابد باشم تو عشقی که برام رویاس...
بذار با گریه این بارم بگم خیلی دوسِت دارم...
اگه بازم پشیمونی به روت اصلا نمیارم...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت 3:59 قبل از ظهر توسط Z
|
گٔل نسبتی ندارد با روی دل فریبت
تو در میانه گٔلها چون گٔل میان خاری
...
ای گنج نوش دارو بر خستگان گذر کن
مرهم به دست و مارا مجروح میگذاری
عمری دگر بباید بعد از وفات ما را
کاین عمر طی نمودیم...
,...,
اندر امیدواری...
+
نوشته شده در شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 4:7 بعد از ظهر توسط N
|
نذار از نفس بیافتم
تویی تنها راه چاره
می دونم آخر قصه می رسی به داد من, لحظه یکی شدن تو آینه ها نزدیکه
+
نوشته شده در یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 4:35 بعد از ظهر توسط N
|
وقتی تو گریه میکنی شک میکنم به بودنم
پر میشم از خالی شدن، گم میشه چیزی از تنم
اسیر بی وزنی میشم، رها شده تو یک قفس
کلافه میشم از خودم، خسته میشم از همه کس
.
.
.
.
.
.
.
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 11:34 بعد از ظهر توسط N
|
delgiramazinshahresardinkoochehaayebioboor
vaghtibemanfekrmikonihesmikonamazrahedoor
akharyeshabingeryehasooyecheshamomibare
atretdareazpirhanikejagozashtimipare
bayadtoropeidakonam...
peidatkonamhattaageparvazamoparparkoni
mohkambegiramdastetoehsasamobavarkoni
bayadtoropeidakonamshayadhanoozamdirnist..
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 11:20 بعد از ظهر توسط N
|
باید تورو پیدا کنم
هر روز تنها تر نشی
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 11:15 بعد از ظهر توسط N
|
به من فرصت بده برگردم از من
به تو برگردم و یار تو باشم
به من فرصت بده باز از سر نو
دچار تو گرفتار تو باشم

تحمل کن، تحمل کن عزیزم...
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم دی 1389ساعت 11:12 بعد از ظهر توسط N
|
امید
شخصی را به جهنم می بردند.در راه بر میگشت و به عقب خیره میشد. ناگهان خدا فرمود: او را به بهشت ببرید. فرشتگان پرسیدند چرا؟پروردگار فرمود: او چند بار به عقب نگاه کرد... او امید به بخشش داشت
عشق
امیری به شاهزاده گفت:من عاشق توام.شاهزاده گفت:زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.امیر برگشت و دید هیچکس نیست .شاهزاده گفت:عاشق نیستی !!!!عاشق به غیر نظر نمی کند
زیبایی
دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد :اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت رابفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم"دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت:یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه افتاد و گفت: نه... خدا نکنه...اصلآ کفش نمی خوام
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم دی 1389ساعت 6:51 بعد از ظهر توسط N
|
ای همه دارو ندارم
ای همهٔ انتظارم
تو هجوم بیکسی ها
حالا تنها تورو دارم
با تو ظلمت نمیمونه
آره غربت نمیمونه
تو اگه باشی کنارم
دیگه حسرت نمیمونه

Ax: Doooooooooooor !
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 9:56 قبل از ظهر توسط N
|
"
من فارسی می نویسم
دستم کنده
شاید یکم قبل اینکه چیزی بنویسم
بتونم بیشتر فکر کنم
.
.
.
شایدم آخریش..."
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 8:59 قبل از ظهر توسط N
|
دلــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
گــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرفته
از خودمخودم اسیر غــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم
شدمشدم غــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــریب
قصه خودم
+
نوشته شده در دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 8:58 قبل از ظهر توسط N
|
یک نفر از کوچه ی ما عشق را دزدیده است
این خبر درکوچه های شهر ما پیچیده است
دوره گردی در خیابانها محبت می فروخت
گوئیا او هم بساط خویش را برچیده است
عاشقی می گفت روزی روزگاران قدیم
عشق را از غنچه های کوچه باغی چیده است
عشق بازی در خیابان مطلقا ممنوع شد
عابری این تابلو را دورمیدان دیده است
یک چراغ قرمز از دیروز قرمز مانده است
چشمکش را هیز چشمی خیره سر دزدیده است
می روم از شهر این دل سنگهای کور دل
یک نفر بر ریش ما دل ریشها خندیده است
+
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط N
|
من هنوز به یاد دارم که برای داشتنت
دلی را به دریا زدم که از آب واهمه داشت

+
نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 2:31 قبل از ظهر توسط N
|
اگه قرار بود هرکسی بزرگترین غمش رو برداره و ببره تحویل بده
با دیدن غمهای دیگران آهسته غمش رو در جیبش می گذاشت و به خونه بر می گشت
+
نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 7:21 بعد از ظهر توسط N
|
،من چه جوری برات بگم
بارون قشنگ و نم نمه؟

+
نوشته شده در سه شنبه چهاردهم دی 1389ساعت 10:41 بعد از ظهر توسط N
|
چه جوری طاقت بیارم شبهای دلواپسی رو؟
تو ندیدی سوختنم رو...تب تند بی کسی مو
یه عالم گریه نشسته روی دیوارای خونه
بی تو و عطرت عزیزم چیزی از من نمیمونه..
+
نوشته شده در جمعه دهم دی 1389ساعت 1:20 قبل از ظهر توسط N
|
راه خوشبختی را نمیدانم
ولی راه بدبختی این است که اراده کنی تا همه را راضی نگه داری
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:49 بعد از ظهر توسط N
|
آرامتر سکوت کن ...صدای بی تفاوتی هایت آزارم میدهد
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:40 بعد از ظهر توسط N
|
هميشه اشک اونايي که به فکرمون هستن رو در مياريم
و هميشه واسه کسايي که به فکرمون نيستن اشک ميريزيم
هميشه به کسايي که اصلا به يادمون نيستن فکر ميکنيم
و هميشه کسايي که اصلا فکرشم نميکنيم به يادمونن
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 11:27 بعد از ظهر توسط N
|
چه جوری از اینهمه دوری بگم؟
چه جوری از رنج و صبوری بگم؟
به کی بگم دلبر دل سپرده
...دوری تو چی به سرم آورده
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 6:37 بعد از ظهر توسط N
|
از ابتدا تو بودی
در انتها تو ماندی
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط N
|
کم کم یاد خواهی گرفت تفاوت ظریف میان نگهداشتن یک دست و زنجیر کردن یک روح را
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسهها قرارداد نیستند
و هدیهها، معنی عهد و پیمان نمیدهند.
کم کم یاد میگیری که حتی نور خورشید هم میسوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری
باید باغ ِ خودت را پرورش دهی به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
یاد میگیری که میتوانی تحمل کنی
که محکم باشی پای هر خداحافظی
یاد میگیری که خیلی میارزی
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم دی 1389ساعت 5:51 بعد از ظهر توسط N
|